s2-e1 افسانه ی گامغزان

Previously on

افسانه ی گامغزان

سپخدر و جابر قادری به همراه لاشخور آبی به سمت آشیانه ی جابر صابری واقع در کوه قاف، در حرکت بودند تا اسپیخ را ببینند. در میانه ی راه، به قلمروی استعماری عمو زنجیر باف وارد شدند و سپخدر با درفش کاویانی او را نمود و به زندگی چندین و پنج هزار ساله اش پایان بخشید.

Season 2

ظهر اُسشنبه

سپخدر بالای کنستانتره ی جابر قادری ایستاده بود و با شاخکی گریان، نظاره گر تکه های گوشت و مغز معلق در خون بود که شباهت زیادی به آب پرتقال طبیعی حاوی پالپ، داشت. لاشخور آبی نیز کنار او ایستاده بود و به محلول سوسپانسیون زل زده بود. بعد از چند دقیقه لاشخور آبی به آرامی گفت: "متاسفم! کاری از دست ما بر نمیاد!" و با پا هلشون داد سمت دریچه ی چاه روی کف زمین. و آخرش را هم با شلنگ، آب گرفت تا چیزی کف زمین نماند.

وقتی که سپخدر و لاشخور آبی پایشان را از قصر بیرون گذاشتند، فریاد سرور و شادی همه جا را فرا گرفت. هزاران کاو خسته و زخمی، که هنوز در حال اس زدن بودند، دور آن دو را فرا گرفتند و فریاد می زدند: صپخدر! صپخدر!

سپخدر به بالای سکویی رفت تا برای کاوها سخنرانی کند:

"کاوهای کمبوج!"

"دیکتاتور ظالم، حاکم مستبد، زخم چرکین کوه غین، لکه ی سیاه تاریخ کمبوج، آن کاو انگل گوزو، جغد پیر زورگو، اکیدینه ی شوم روزهای تاریک کاوها، آمریکای جنایتخوار، مدفوع صورتی دو پا، حاج میرزا محمد تقی الدین عمو زنجیر باف بزاق الآمنی البوجیه اِلیه، برای همیشه مرد!"

"من، سپخدر بزرگ، ناجی کاوها، از همین لحظه اعلام میکنم که همه ی کاوها با هم برابرند ولی همه تان روی هم، تخم من هم نیستید."

جمعیت همه با هم هورا کشیدند. تعدادی از کاوها جسد سرد و بی روح عمو زنجیر باف را با درفشی که از پهنا به او داخل شده بود، از قصر بیرون آوردند و در وسط حیاط قصر، عَلَم کردند.

"هم اکنون، همه ی شما شاهد آغاز فصلی جدید در تاریخ کاوها خواهید بود. شما و این قصر، شروع بزرگترین تمدن کاویت روی کمبوج است. تمدنی فرهیخته که هیچ چشمی نظیر آنرا ندیده است. این علَم، نماد رهایی از بند استبداد این پیر خرفت است و میدان آزادی نام دارد."

هیچ کس هورا نکشید.

"... و میدان هفتِ تیر نام دارد!"

اینبار جمعیت، از خوشحالی داشتند خودشان را جر می دادند.

نصفه کون بریده شده ی جابر قادری در گوشه ای از مزارع پشم، بر روی زمین افتاده بود و داشت آرام آرام، پشم و پیل های اطرافش را جذب می کرد و تبدیل به یک جابر قادری کامل می شد.

تخفّن و تجدّد

یکی از عادتای ما ایرانیا اینه که وقتی یه چیزی رو نمیفهمیم و از دور و بریا هم میپرسیم میبینیم هیشکی هیچی نفهمیده و همه دوس دارن او چیزه رو بفهمن چون فک میکنن که چیز مهمی بوده که نفهمیدن و در عین حال وقتی از اونایی که خفن ترن یا احساس خفانت بیشتری میکنن میپرسیم با یک حالتی جواب میدن که انگار اینا چیز عادی ایه و چیزی نیست که کسی نفهمه و هر خری میدونه که معنیش چیه و با یه اعتماد به نفس تخفن برانگیزی راجع به همون چیزی که ما نفهمیدیم صحبت میکنن و یه چیزای دیگه ای میگن که اونا رو هم هی بیشتر نمیفهمیم و عمدا ما رو در جهل خودمون دست و پا میزنونن*، فوری میشیم از همون دسته ای که یه چیزایی راجع به همون چیزایی که ملت نمیفهمن میگن تا حس تخفین برانگیزیشون تحریک بشه و ملتو بیشتر تو جهل خودشون دست و پا بزنونن.

نمونه اش زیاده. یکیش همین چیزیه که الان خوندین. عمرا من یه ذره همین چیزی رو که گفتم قبول داشته باشم. فردا نری ملتو مسخره کنی که آره، داری ادای متخفّنین رو در میاری. نه. این خبرا نیس.
_______________________________________
*دست و پا بزنوندن یعنی کسی را وادار به دست و پا زدن کردن

جمع المثل

گر صبر کنی
غوره ها بگا میرن
باید بریزیشون دور
اون وقت باید با انت حلوا بسازی

از فرمایشات سید اکبر آگوستین

من می دانم اکبرجوجه چیست
به شرطی که از من نپرسید

کشف رابطه ی گوز با شقیقه در ساعت 6 صبح در پرادوی بابای مجید

عمود منصف، عمو زنجیرباف، جیرفت
عمود زنجیر باف، جیرفت
عمود زنجیرفت
عموت زن جیریفت
عموت زن گرفت

بدون شرح

Fire fucks.

Twins

وقتی یکیو میبینی که خیلی شبیه یکی از رفیقاته فک میکنی طرف باید یه کمی بشناسدت!
حالا نه که کاملا بشناسه، نه، ولی همونقد که شبیهه همونقد بشناسه!

شعور رانندگی

تا حالا دقت کردین که این راننده تاکسی هایی که توی ترافیک، تا میبینن یه ذره ماشینا تکون میخورن فوری می چپن تو لاینی که خالی تره، در نهایت مسیر طولانی تری رو طی می کنن نسبت به حالتی که مث بچه آدم یه لاینو بگیرن و برن؟
بدیش به اینه که آخرش می بینی همون ون سبزه که یه ربع پیش کنارت بوده، الان سه چار ردیف جلوتره!

علی افروزه

وبلاگ علی افروزه براه اوفتاد:


http://pprogrammer.blogspot.com
_________________________________
راجع به کامپیوتر و برنامه نویسی و تکنولوژی و این صحبتاس

سلواط

برای شادی روح شهدا صلوات = اگه امام رضا طلبید میرم شمال

انسان شناسی نوین - 4

اشخاصی (همجنس) که در عقب تاکسی، وقتی صندلی کنارشان خالی می شود، همچنان به شما چسبیده اند و تکان نمی خورند، مشمول یکی از سه حالت زیر می باشند:
یا گی هستند.
یا دچار کون گشادی مزمن هستند.
یا به ترس از عدم روشنفکر انگاشتگی همجنس گرایانه مفرط مبتلا می باشند.

آدم و حوا


خودتون قضاوت کنین حق با کیه

شیطان اِن میلیون سال توی بهشت داشته حوری میکرده و خدا رو عبادت میکرده و خوش و خرم و اینا...
آدم و حوا اومدن پریدن اون تو، زرتی گرفتن درخته رو خوردن!
بعدش خدا هر سه تاشونو پرت کرده بیرون.
اونوقت میگن تقصیر شیطانه!!

نتیجه گیری اخلاقی-فلسفی-انسان شناسی: این آدما هستن که ریییییدن

ایام به کام

گل در بر و می در کف و دیوید به کام است

Opposite of euphemism

گلاب تو روحت

افسانه ی گامغزان - قسمت دهم

افبی آی وارنینگ و از این صحبتا
ورود اشخاص استریل، اکیداً ممنون

فصل دهم

صبح اُسشنبه

کیلومترها آنطرفتر در آنسوی کوه قاف، نسیم خنکی بر فراز مزارع پشم می وزید و نصفه کون بریده شده ی جابر قادری، در آسمان، به همراه باد، به این سو و آن سو حرکت می کرد و چشم انداز بدیعی را پدید آورده بود. اما فسوسا و دریغا که نه چشمی بود که از دید آن منظره مشعوف شود و نه نوری بود که اگر کسی آنجا می بود می توانست آنرا ببیند. هیچ کسی هرگز این صحنه را ندید و هیچ کسی از این لحظه ی باشکوه سخنی نگفت و رقص صبحگاهی قنبلک تنها، برای همیشه از تاریخ محو شد. حتی خود جابر قادری نیز درکی از عضو بریده شده ی خود نداشت. و نصفه کونِ فراموش شده، همچنان تک و تنها بر فراز مزارع پشم معلق بود و در آسمان غوطه می خورد.

سپخدر در آغوش "بخش اعظم جابر قادری" در خواب نازی فرو رفته بود و داشت خواب عمو زنجیر باف را می دید که به زنجیر کشیده شده و همه ی دوستان و خویشاوندانش نیز بالای سر او ایستاده اند و بر روی سر و هیکلش می شاشند. لاشخورها، کاوه ، Steve، کریم، نادره قادری، سپخر، مرحوم سپیخارد و سایرین همه خوشحال بودند و می خندیدند به جز جابر قادری. در خواب ِ او، جابر قادری یک شیشه ی شربت ب کمپلکس بود که مثل سماور یک شیر در وسط آن بود. شیشه ی شربت بالای سر سپخدر بود و شیر آن باز بود و محلول غلیظ ب کمپلکس داشت روی سر سپخدر می ریخت. سپخدر می توانست مزه آن را به خاطر بیاورد. شربت، مزه ی شاش می داد.

ناگهان عمو زنجیر باف از جایش بلند شد و زنجیر هایی را که به دست و پایش متصل بودند پاره کرد. همه از ترس به خودشان ریدند، ولی چون بالای سر عمو زنجیر باف بودند، سر تا پای عمو زنجیر باف از گه پوشانده شد. جابر قادری نیز که هنوز شیشه ی شربت بود، از شدت ترس، شاشبند شد. عمو زنجیر باف به سمت سپخدر حمله کرد و گلوی او را چسبید و او را بلعید.

وقتی سپخدر داشت از حلق عمو زنجیر باف عبور می کرد، خواست به زبانِ ته حلق ِ او چنگ بیاندازد ولی بیش از حد لزج بود و پنجولش لیز خورد و نتوانست آنرا بگیرد و به درون مری او افتاد و سر خورد تا به معده اش رسید. معده عمو زنجیر باف شبیه کاخش بود. سپخدر داشت کم کم هضم میشد. او با عجله به سمت پله های کاخ دوید و یک راست به سمت تخت پادشاهی رفت. تخت پادشاهی خالی بود و در آن به جای خود عمو زنجیر باف، یک حفره بود. سپخدر به درون حفره پرید. آن طرف حفره یک کانال باریک و طولانی بود که دیواره اش از جنس نادر جابری بود که مدام به پر و پاچه اش می چسبید. پس از اینکه مسیری طولانی را طی کرد نهایتا به درفش کاویانی رسید که آنرا در انتهای کانال مخفی کرده بودند. او درفش کاویانی را گرفت و مسیر کانال را ادامه داد تا نهایتا به بیرون کاخ رسید.

وقتی سپخدر در حالی که درفش را دست داشت، اطرافش را نگاه کرد (سپخدر شاخک دارد و برای دیدن به نور نیازی ندارد) عمو زنجیر باف را دید که شیشه ی ب کمپلکس را شکسته است و دارد آنرا لگد مال می کند. سپخدر شاکی شد و درفش را از پهنا، به عمو زنجیر باف داخل کرد. عمو زنجیر باف مانند شیر پیر نر خری که جوالدوز به تخمش زده باشند، نعره ای از اعماق وجود بر آورد و جان به جان آفرین تسلیم نمود و بمرد.

سپخدر ناگهان لاشخور آبی را دید که با یک سطل شیرشاشائو بالای سر او ایستاده است. تا خواست به خودش بجنبد، لاشخور سطل را روی سرش خالی کرد.

سپخدر شاخکهایش را گشود و لاشخور آبی را دید که با سطل خالی کنارش نشسته است. کمی آنطرفتر توده ای خمیری شکلی را دید که شباهتهایی به جابر قادری داشت. سر تا پای خودش نیز خیس آب بود. عمو زنجیر باف نیز از شدت خونریزی مرده بود. سپخدر هنوز مزه ی شربت ب کمپلکس را در دهان خود احساس می کرد. لاشخور آبی با خودش گفت "انگار دیگه توی سیف مود نیست".

2 B kaanTniUd…

تبلور عرفان در شعر فارسی

لحظه ای در معانی عمیقی که در این شعر نهفته است تأمل کنید:

هنّا هنّا هه امشبو نرو
هنّا هنّا هه از پیشم نرو
صب کن برویم
صب کن برویم ما
دیگه دیگه کُشتی منو
هنّا هنّا هه

یا یه چیزی مثل این

حالات دوگانه در فرهنگ و ادب پارسی

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی* رفت که محراب به فریاد آمد

_________________________
* یگ حالت دوگانه

افسانه ی گامغزان - قسمت نهم

حوصلمون سر رف بس که وارنینگ دادیم
هر کی بهش بر خورد به تخمم که بهش بر خورد. چیکارش کنم خب؟

فصل نهم

سحرگاه اُسشنبه

وقتی که کمبوجیه برای آخرین بار آلارم موبایلش را یارو کرد زیر لب گفت: "بابا کون لق آمنی بوجیه و کمبوج و اون آسمون ...یش. میخاد چه غلطی بخوره." و باطری موبایلش را در آورد، کپه ی مرگش را گذاشت و خوابید. پربوجیه ی خسته، در آسمان، در حالی که به زور اخّ و تف، هر از گاهی قد یه چسی می درخشید، وقتی کم کم احساس کرد که آمنی بوجیه هم اسکول شده و قصد ندارد تصمیمی بگیرد، خودش تصمیم گرفت که تا غروب در آسمان باشد. پس همانجایی که ایستاده بود، به خواب فرو رفت و نور محیط null شد.

در کمبوج، ماهیت نور و دیده شدن اشیا مثل یک توپ و سطح رویی یک مقوا است. تصور کنید توپ را روی سطح مقوا رها میکنیم، اگر روی مقوا به سمت بالا باشد، مثل اینست که نور هست و تاریکی نیست. اگر مقوا ورچُپّه (سر و ته) باشد، یعنی نور نیست و تاریکی هست. و اگر محور عمود بر سطح مقوا موازی محور افق باشد، یعنی نه نور هست نه تاریکی، در عین حال هم نور هست و هم تاریکی.

کمبوج در وضعیت سوم قرار داشت. هیچ تاریکی و روشنی ای وجود نداشت و سایه ها نور بودند و نورها سایه. همه چیز یَگ حالت دوگانه ای داشت. جابر قادری و لاشخور آبی و سپخدر ِ hibernate شده، در کنار آتشی بودند که نورش تا بینهایت میرفت و هیچ چیزی را روشن نمیکرد. تنها چیزی که دیده میشد خود آتش بود که مثل یک سایه دیده میشد. هر از گاهی پربوجیه از خواب می پرید و یهو همه جا تاریک می شد. و سپس دوباره میخوابید و همه همان حالت را به خود میگرفتند. از دور، کاخ عموزنجیرباف، به واسطه ی مشعل های روی در و دیوارش معلوم بود.

لاشخور آبی: "الان وقتشه. کمبوجیه اینا خوابن. یه جوری باید رفت اون تو"
جابر قادری: "اون سپخدره رو بندا اینور. خودت همینجا بمون. بخوای بیای اونجا، پَر و پاچَت میگیره به اینور اونور، ریده میشه به هیکلمون"
لاشخور آبی: "بیا بگیر. فقط مثل اون تیکه ی... کجات بود؟ نصفه کونه همون... گمش نکنی"
جابر قادری: "خیالی نی. فقط این پاورش کجاشه؟"
لاشخور آبی: "دکمه نداره. باید آبی چیزی بپاشی تو صورتش!"
جابر قادری: "حله پَ ، ما رفتیم. کاری نداری؟"
لاشخور آبی: "نه قربان شما. سلام برسونید به عمو"
جابر قادری: "اگه نرسید چی؟ بذارمش توی اتان تا برسه؟"
لاشخور آبی: "نه اتان هیزه. بذارش توی کیریپتون که نجیبم هست کاریش نداره"
جابر قادری: "چطوره بذارمش تو ...؟ لا الا هه الل لاه"
لاشخور آبی: "استغفرالله. دهنتو گاز بگیر!"
جابر قادری: "دهنم پشت سرمه، دندونام بهش نمیرسه"
لاشخور آبی: "میخوای بذارش توی اتان تا برسه"
جابر قادری: "ای بابا اتان از کجام بیارم؟ متانو میگفتی باز یه چیزی"
لاشخور آبی: "همینجوری بخوای سس بگی تا فردا هم به کاخ نمیرسی"
جابر قادری: "ولی اگه بذارمم توی اتان میرسم!"
لاشخور آبی: "خودم میذارمت اگه همین حالا از جلوی چشمم خفه نشی"
جابر قادری: "اگه گفتی، اگه خفه بشم بمیرم، ارث و میراثم به کی میرسه؟"
لاشخور آبی: "به اون عمه ی ... لا الا هه الل لاه"
جابر قادری: "دهنتو گاز بگیر"
لاشخور آبی: "هه هه هه! سوختی! من دهن ندارم منقار دارم! هه هه هه!"

جابر قادری با ناراحتی فراوان، سپخدر به دوش (باسن)، به سمت نور های کاخ به راه افتاد.

To be cuntinued…

توصیه ی اخلاقی برای افراد دارای عقده ی خود کم بینی ای که هیچ گهی نشدند


وقتی با مترو، مسیر صادقیه-امام خمینی، یا مانند آن را طی میکنید، در ایستگاه شریف، در حالیکه قیافه ی سرشار از نبوغ گرفته اید، پیاده شوید و یکی دو تا کابین اونورتر دوباره سوار شوید.

آداب نکاح


رسول اکرم: حصيري در گوشه ي خانه بهتر است از زني که نزايد.

افسانه ی گامغزان - قسمت هشتم

بسمه تاعالو.
این مقال حاوی عبارات ناپسندیست که خواندن آن، به افراد زیر
-14 سال و شیرموزهای زیر -13 سال توصیه نمی گردد

فصل هشتم

دمدمه های صبح اُسشنبه

مرگ و میش بود. پربوجیه خوابش می آمد و داشت در آسمان اُس میزد. کمبوجیه هم کون گشادیش می آمد بیدار شود و هی آلارم موبایلش را آف میکرد و دوباره میکپید. کلا ً وضع بگایی بود چون روز بعد اُسشنبه بود و همه به صورت ناخودآگاه به این امر واقف بودند. کاوهایی که مزرعه را با زنجیر شخم میزدند، گاهی اشتباها ً همدیگر را شخم میزدند و اکثریت قریب به اتفاشان ناقص شده بودند. بعضی دیگر که بالای درختان کله کیوی داشتند میوه میچیدند اشتباها سبدشان را با خود به بالای درخت برده بودند و آنهایی که در پایین درخت بایستی سبد میوه را نگه می داشتند، تخم های بالایی ها را میچیدند و در جیبشان میگذاشتند. ماده کاو هایی که زنجیر می بافتند نیز به نوبه خود اس میزدند و غلامحسین می بافتند.

اسشنبه برای بقای جانداران کمبوج روز خطرناکی به حساب می آید. زیرا گامغزان ساکن کمبوج همگی در حالت عادی هم، به میزان قابل ملاحضه ای اسکول هستند، چه برسد به دابل اُس. راز ماندگاری همزیستی این همه موجود کانا در کنار هم، فقدان عقل و گوزیدگی مخ آنهاست. اگر در کمبوج، موجودی خردمند (در حد کفشدوزک یا گه-غلطانک کفایت میکند) قرار گیرد یا همه را بگا میدهد یا خودش بگا میرود. همانطور که یک جامعه متشکل از تعدادی موجود خردمند برای بقای خودشان از خِرد کمک میگیرند، در کمبوج نیز جامعه ی گامغزان برای همزیستی مسالمت آمیز، از بلاهت خویش بهره میجویند و با استفاده از نادانی خود، مشکلات جامعه ی خویش را تخمی تخمی حل میکنند.

و اما نکته ی مهمی در این روز نهفته است و آنرا با ذکر یک مثال روشن میکنیم.
سه موجود
x و yوz را که همگی بهره هوشی برابر با کاهو دارند، در نظر بگیرید. به x یک عدد موز میدهیم تا بخورد. او بعلت نقص شعور، موز را در ماتحت خویش فرو میکند. y که در همان حوالی حضور دارد، وضعیت x را مشاهده میکند. سپس به سمت او میرود و موز را فشار میدهد تا بیشتر فرو شود. z هم این صحنه را میبیند و هیچ استنباطی نمیکند. x با این حرکت y کلی حال میکند و با y دوست می شود و همه چیز به خوبی و خوشی ادامه پیدا میکند.
حال اگر
y بجای فشار دادن موز، اس بزند و بدود و با لگد بزند توی تخمهای x، و موز به بیرون پرتاب بشود و بیفتد زمین و له شود، سپس یک گامغزی پایش برود روی موز، مغزش کف زمین پخش شود، y خم شود تا مغزش را جمع کند و توی مشما کند تا برای شام آن شب ساندویچ مغز بخورد، x بخواهد به زبان خود y با او رابطه برقرار کند و بدود و با لگد بزند در کون y، y کله پا شود و گردنش بشکند، پدر z، x را با کلنگ بکشد و کودتا شود، در اینصورت ممکن است احتمالا ً اوضاع کمی بغرنج شود.

رفتار گامغزان در روز اسشنبه شامل دو حالت است که حالت اول وضعیتیست که در بالا اشاره کردیم و حالت دوم خودش یُگ حالت دو گانه ای دِره. مثلا در بعضی موارد (~~P=P) اس زدن در روز اسشنبه به منزله ی اس نزدن یک موجودخردمند است و این نیز به مراتب خطرناکتر از حالت قبل است.

اکثر حوادث مهم و تاریخی کمبوج در اسشنبه ها اتفاق می افتد.

چیزه

آقا شرمنده یه چن وقتیه که نه آپدیت کردم نه وبلاگ ملتو خوندم
واسه اینه که پنشمبه و جمعه و شمبه همینجور کنکور دارم پشت سر هم
گفتم شب امتحانه دیگه یه ذره ای درس بخونم
از شمبه دوباره یارو میشم
قفل میدم

واژگان برگزیده

Poetry + Pussy = Poesy


____________________
ادامه ی افسانه ی گامغزان بزودی از همین شبکه پخش خواهد شد

شعر با ناموسی

زنگ صداتو دوس دارم
مث مرغابیه
برق نگاتو دوس دارم
مث مهتابیه

شعر بی ناموسی

دلمو شکوندی برو حالشو ببر
با من نموندی برو حالشو ببر
تو منو فروختی برو حالشو ببر
کونمو سپوختی برو حالشو ببر

windows xp maximum supported memory

کسانی که وبلاگ منو دنبال میکنن هیچ لزومی نداره که این پست رو بخوندن
این یه مسئله خاص سخت افزاریه که توش مونده بودم و جوابشو پیدا کردم واسه همین اینجا میزنمش
انگلیسی هم میزنم چون دوس دارم

I had this problem with windows XP maximum supported memory and now I've found the answer. I wanted to share with you.

most people think that the maximum physical ram that can be installed and recognized by XP is 4GB and their wrong! in fact if you have more than 4GB of physical memory and you have windows XP 32bit prfessional, then windows recognize it as 3.12GB or 3.50GB or something like that (between 3GB and 4GB). and windows uses virtual memory (pagefile.sys) to increase the overall memory.

you can change your virtual memory setting here:
control panel -> system -> properties -> advanced -> [in performance box:] settings -> advanced -> change
The virtual memory size will grow automatically due to software needs and grow up to following amount if you've selected the "System managed size" radiobutton:
"4GB - physical memory that you've installed inside your mainboard"
if you've selected the "Custom size" option, it will start from the "initial size" and grow up to the "Maximum size".
suppose that you have a 1GB phyical memory. recommended value for these two sizes are:
initial = 1.5GB (I dont' know why!)
maximum = 4GB - 1GB = 3GB.

also you can change the drive if you don't have enough space on drive C (drive in which windows has been installed). select drive C, select "No paging file", press "Set". then select another drive, select "System managed size" (or "Custom size" and enter desired values) and then press "Set", ok... and restart.

so:

maximum physical memory = between 3GB and 4GB (3GB is recommended).
maximum overall memory = 4GB.

PAE:
check if you see "physical address extension" in your system properties.
control panel -> system -> properties -> general -> [bottom of the page]
PAE means that windows allows the physical memory to be more than 4GB!! BUT IT DOES NOT WORK! shame on xp!
if you don't see that, you can try using PAE to see if it works or not:
Open C:\boot.ini and add /PAE switch to your operating system parameters, save the file, and then restart your computer.
use switches like this:
multi(0)disk(0)rdisk(0)partition(1)\WINDOWS="Windows XP" /noexecute=optin /fastdetect /PAE

suppose that you have 3GB of physical memory installed on your motherboard.
if you try to raise the overall memory more than 4GB it won't let you. because the maximum supported memory for XP is 4GB (physical+virtual).
now, if you run, for example, autocad and open several large files, and monitor the momory activity in task manager, then you'll notice when the memory usage reaches about 1.1GB, your system crashes. but you have at least 3GB of memory!

now this is the trick:
use /3GB switch and then restart.
like this:multi(0)disk(0)rdisk(0)partition(1)\WINDOWS="Windows XP" /noexecute=optin /fastdetect /3GB

now the autocad can use up, up to 2GB of your memory, and do its work perfectly.
/3GB change the allocation ratio between kernel and application, and makes it 1GB to 3GB instead of 2GB to 2GB.
but it WON'T let you have more than 4GB of overall memory.
I suggest you use the "system managed size" for virtual memory. (rightClick on MyComputer -> properties -> advanced -> performance -> settings -> advanced -> change).

ضرب المثل

تخمامونو نیمرو کردی بس که زنگ زدی!

[در مضرات موبایل توی جیب شلوار و مخاطرات پنهان ایرانسل]

واژگان گزیده ی فرهنگستان

گورزا: واژه ایست خراسانی، به معنای آدم کودن ِ هالویی که کله اش از تنش بزرگتر باشد!


دوستان اشاره کردند که خراسانی نبوده!

سوهان روح و روان

ووی ووی ووی ووی ووی ووی ووی ووی
بیوووو بیوووو بیوووو بیوووو
بووووووبییییی، بوووووبیییییی، بووووووبییییییی، بووووووبیییییی
آاوووییید، آاوووییید، آاوووییید، آاوووییید
بیغ بیغ، بیغ بیغ، بیغ بیغ، بیغ بیغ
دیوووو دیووووو دیووووو دیووووو
ویوو ویوو ویوو ویوو ویوو ویوو ویوو ویوو


- خب خفش کن دیگه ماشین سگ مصبتو! مادر به خطا!


- بو بیغ!

دنیای غرب

جوامع خرمایه داری...

قحطی اسم

یه یارویی بود مطب داشت. اسمش بود علی اوسط . به جان خودم!
به این نتیجه رسیدم که پدر مادرش یه بچه داشتن به اسم علی اکبر، بعدش یه بچه به دنیا آوردن یادشون رفته واسش اسم بذارن، بعدش یه بچه دیگه هم به دنیا آوردن اسمشو گذاشتن علی اصغر. بعدش گفتن اِ... حالا این وسطیه رو چیکارش کنیم؟ اون وقت اسمشو گذاشتن علی اوسط.

باید قضیه همین بوده باشه. نه؟

Deym TV

به نظر شما یک ضعیفه، که فقط لباس زیر تنشه، و روی مبل پهن شده، و داره با تلفن با یه بنده خدایی صحبت میکنه، چه نکته ی جالب و قابل توجهی میتونه داشته باشه؟

مترو صادقیه - 2

مسافرین محترم..
همگی پشت خط قرمز لبه سکو..
سه.. دو.. یک.. حمله!

مترو صادقیه

مسافرین محترم، ایستگاه پایانی می باشد. لطفا پس از پیاده شدن، قطار را ترک کنید.

افسانه ی گامغزان - فصل هفتم

بسمه تعالی.
مزخرفاتی که در این داستان وجود دارد فقط محض سرگرمی و خنده است و هیچ برداشت توهین آمیزی جایز نیست
این مقال حاوی کلمات زشت و شنیعی است و خواندن آن، به افراد زیر 90 سال توصیه نمی گردد

فصل هفتم

مقدمه

سپوزایی: مکتب رایج در کمبوج است. بیش از 99 درصد از ساکنین کمبوج، سپوزا هستند. این مکتب سالیان پیش در عصر سگبندان، توسط سپختاری به نام سپوخا مزدا، پایه گذاری شد. از این مکتب فرقه های زیادی منشعب شد، به نامهای: سپیخیه، مسپوخیه، ساپخیه، اسپوخایی، سپختایی و ...
به نقل از فرقه ی سپختایی (که معتبرترین آنهاست) کتاب آسمانی آنان "کرفس" نام دارد و در آن آمده که سپوخا مزدا که سپختاری مشبک بود، در تمام عمرش سعی بر آن داشته که خودش را بسپوزد. یک روز اسپاخیل به نزد وی می آید و مسئولیتی خطیر را بر عهده وی می نهد، و به او می گوید:
"ای مزدا! تو از جانب تخم چپ من برگزیده شده ای که اولین گامغزی باشی که خود را بسپوزد."
که در برخی روایات آمده که سپوخا مزدا از جانب تخم راست اسپاخیل برگزیده شده است.
پس از آن سپوخا مزدا، سی روز و سی شب در آب کیوی خوابید تا اینکه نرم شد و در شب سی ام، توانست با تیغ موکت بری، خودش را بصورت طولی، به دو نیم ببرد. طوری که آلت و مقعدش هر کدام در یک نیمه بودند. سرانجام او رسالت خود را به انجام رسانید و خودسپوزی کرد و سپس بر اثر جراحات وارده سقط شد. پس از مرگ او، از جسدش، کریم قوی هیکلی بیرون جست و زبان به سخن گشود و تمام داستان زندگی سپوخا مزدا را مو به مو برای گامغزان دیگر بازگو نمود. سپختارانی که آنجا بودند، هر آنچه کریم گفت را نوشتند. ولی چون گامغز بودند، هیچکدام عین حقیقت را ننوشتند. کاتبان هر کدام به گوشه ای از کمبوج رفتند تا شریعت سپوزایی را تبلیغ کنند و بدین شکل بود که فرقه های مختلف مکتب سپوزایی شکل گرفت.
مبلغین این فرقه ها(سپیخیه، مسپوخیه، ساپخیه، اسپوخایی و سپختایی)، به ترتیب سپیخ الدوله، مسپوخ الدین، ساپخ السلطنه، اِسپوخ بن اَسپَخ و ابو سپختای کمبوجی، نام داشتند و کتب آسمانی آنها به ترتیب کَلپوسَک، کل عباس، کالباس، کلپسه و کرفس می باشد. همچنین به نقل از این پنج فرقه، ابزاری که سپوخا مزدا با آن خودش را به دو نیم کرد، عبارتست از: کارد پرتقال خوری، کلنگ، مقوا، پیچ گوشتی چهار سو و تیغ موکت بری.
وجه مشترک کلیه این فرقه ها، یکی در قبول داشتن داستان دو شقه شدن سپوخا مزدا بوده و دیگری مبادرت و اشتیاق ورزیدن به سپوزیدن است.


Steve : همانطور که قبلا گفتیم، سگ نر پیر کر خری است که بالغ بر دویست میلیارد سال عمر دارد. Steve کور هم هست. توانایی راه رفتن ندارد و باید او را به دیوار تکیه داد. بیضه های او در هر 66 هزارسال یکبار، یک عدد اسپرم فلج تولید می کنند، که به لعنت خدا هم نمی ارزد.
اقامتگاه
Steve در رشته کوههای جیم چیم حیم خیم، و در نوک قله ی پستانکوه است. اقامتگاه او اتاقیست در ابعاد یک توالت بین راهی، و بدون درب و پنجره. هر 66 هزارسال یکبار، قادری ماده ی برگزیده ی قرن، بیل به دست، برای جفتگیری به بالای کوه می آید، با بیل اقامتگاهش را روی سرش خراب می کند، جفت میگیرد، دوباره برایش یک اتاق جدید می سازد و سپس به خانه اش باز می گردد. این یکی از سنت های مقدس اسپوخاییان است.
Steve در هر 66 هزار سال، یک متر مکعب اکسیژن مصرف می کند (حروم می کند) که در محفظه ی او بیشتر از این مقدار موجود است و تا زمانی که رسم مقدس اسپوخاییان پابرجا باشد، او هرگز خفه نمی شود. همچنین غذای او قارچها و کپک هاییست که روی بدنش رشد می کنند و او از طریق پوست آنها را جذب می کند.
قدرت درک Steve از محیط اطرافش، به حدی ناچیز است که دیگران ترجیح داده اند که اگر او همان یک ذره را هم درک نکند، سنگین تر است. برای همین او را ایزوله کردند که حداقل کسی نیاید او را بخورد. Steve به هیچ وجه از اینکه تمام عمرش را در آنجا می گذراند، ناراحت نیست.
توله سپختار هایی که از
Steve و یک قادری ماده به دنیا می آیند، بسیار مقدس بوده و توسط یک قادری نر به فرزند خواندگی قبول می شوند. زیرا Steve توانایی پدر بودن را ندارد. Steve توانایی "هیچ" کاری را ندارد.


Steve در گوشه ای از پناهگاه خود به دیوار تکیه داده شده است

(برای نمایش با وضوح بالاتر روی تصویر کیلید نمایید)

To be cuntinued…

مرد سرخ پوست آمد

یارو رئیس قبیله ی آدم خوارا داره با آمریکاییه حرف میزنه

Dahar angry. Dahar needs injection. Dahar no like murdur.

خب یکی نیست بگه آخه لا مصب! تو که دیکشنری متحرکی نمی تونی یک فعل وسط جملت بیاری؟
یا اصلا نمی تونی به جای اسم خودت بگی I ؟

ِ

افسانه ی گامغزان - فصل ششم

محتویات این پست: 48% چربی، ویتامین گ و اسید چیزیدریک
در ضمن هیچ کدام از شخصیتهای این داستان ربطی به چیزی یا کسی ندارد.
بلکه سس شعری محض است که از ذهن یک گوسفند بیمار می تراود.

فصل ششتم

مقدمه

قادر نادری که اکوسیستم خانواده ی قادری ها بود که هیچی.
صابر نادری
همانطور که از نامش پیداست اکوسیستم رشد و پرورش خانواده ی صابری هاست.
نادر نادری نیز اکوسیستم رشد و پرورش نادری هاست، یعنی خودشان، یعنی کمبوج. پس نادر نادری همان کمبوج است.

خانواده ی صابری ها (ادامه):

صابر صابری لاشخور مبدا است. او null است و با اولین آمیزش مقداردهی می گردد.
نادر صابری
لاشخور مقصد است. مثل نصف النهار مقصد. او
read-only بوده و حتی برینی هم توش باز هم همان گهی بود که می ماند که هست.

پرواز باشکوه لاشخور آبی در آسمان



جفتگیری صابری ها با سپختاران. در مجموع این رابطه تابع قوانین زیر است:
صابری نرده هم نر ست و هم ماده. یک جور دوجنسی است و تمام ابزار و آلات موردنیاز برای جفتگیری را دارد.
صابری تهی فاقد آلت تناسلی مورد نیاز برای انطباق با سپختار است و به همین علت به سپختار خون می دهد.
سپختار محدب، مشبک و مقرنس نیز در این رابطه، هر سه معادل دو جنسی اند. که محدب مذکرتر است، مقرنس مونث تر، و مشبک هر دو!

جایگشتهای مختلف یک سپختار با یک لاشخور در این جدول آمده است.

صابری تهی

صابری نر

صابری ماده

صابری نرده

سپختار مذکر

صابری تهی به سپختار مذکر خون میدهد.
فرزند: سپختار بالدار.

gay.
فرزندی تولید نمی کند.

صابر نادری.

صابری نرده از تمام همنوعان خودش خون میگیرد،پس تمایل زیادی به جفتگیری با یک سپختار، آن هم مذکر، ندارد. مگر اینکه gay باشند.
فرزند: لاشخور منگل.

سپختار محدب

برس کف توالت.

زیرگلدونی.

چراغ مطالعه.

کابل آئودیوی دو سر گهی.

سپختار مشبک

سپختار مشبک با تمامی سپختاران می تواند جفتگیری کند پس تمایل زیادی به این کار ندارد.
فرزند: سپختار منگل.

اگر صابری ترتیب سپختار را بدهد، فرزند: صابر صابری
و اگر سپختار خون بدهد، فرزند:
نادر صابری

اگر سپختار ترتیب صابری را بدهد، فرزند: نادر نادری
و اگر صابری خون بدهد، فرزند:
صابر نادری

ایده آل ترین حالت. می توانند به همه ی حالات با هم تا کنند.
سپختار خون می دهد: نادر صابری.
صابری خون می دهد: صابر نادری.
سپختار ترتیب صابری را می دهد: نادر نادری.
صابری ترتیب سپختار را می دهد: صابر صابری.
همچنین می توانند
gay و lesbian هم باشند.

سپختار مقرنس

کتلت پنجول کن.

گاز پاک کن.

بادمجون خلال کن.

هوشنگ صاف کن.

سپختار مونث

این حالت امکان پذیر نمی باشد.

نادر صابری.

lesbian.
فرزندی تولید نمی کند.

سپختار هم می تواند خون بدهد و هم به صورت عادی تولیدمثل انجام دهد هم برای تفریح و سرگرمی lesbian باشند.
فرزند: لاشخور بدون بال.

آن دسته از ترکیبهای موجودات کمبوج که به اشیایی بی اندازه بی خاصیت منتهی می شوند، کاملا طبیعی می باشد. همان طور که قاطر موجودیست "کمی" بی خاصیت تر از خر، برس کف توالت نیز موجودیست "کمی" بی خاصیت تر از سپختار.

تولیدمثل صابری ها با سایر موجودات، را بعدا خواهیم گفت.

عمو زنجیر باف: یک کاو پیر بچه باز و غیر متمدن است که قلمرو او در پشت کوه غین است. اجداد او که در کویت زندگی می کردند، همگی زنجیر می بافتند و پشت کوه غین می انداختند و حدود سه هزار سال پیش، او از زنجیرهایی که آنجا ریخته شده بود، برای خود کاخی ساخت و در آنجا اقامت گزید و به بافتن زنجیر مشغول شد.
یک روز کوساله ای (بچه کاو) سفید و زیبا رو، به آنجا آمد تا زنجیری را که بافته بود، بیاندازد. عمو زنجیر باف با دیدن او چنان مجذوب زیباییش شد که دامنش از دست برفت و او را به زنجیر کشید و به انگولک کردن او مشغول شد. او راز زندگی را در بچه بازی یافت و پس از آن تمام کوساله هایی که به آنجا می آمدند را گرفت و به بند کشید. بعد از مدتی کاوهای دیگر برای آزاد کردن بچه هایشان، دست به شورش زدند و به سرکردگی کاوه آهنخور (مخترع درفش کاویانی) شبانه به کاخ او حمله کردند. عمو زنجیر باف که زندگی خود را در خطر می دید، روح خودش را به تاریکی فروخت و به کمک پربوجیه، لشکر کاوهای شورشی را از دم تیغ گذراند، سپس به کویت حمله کرد و تمام اهالی آنجا را کشت و کویت را با خاک یکسان کرد. پس از آن به همراه پربوجیه به سمت کلبه ی جابر قادری حرکت کرد تا آخرین بازمانده های کاوهای کمبوج، یعنی کاوه و کیوان را نیز از بین ببرد، ولی سپیده دم فرا رسید و ناچار شد به کاخ خود بازگردد.
او درفش کاویانی را تا دسته در کون خود فرو کرد و با این کار عمر جاویدان پیدا کرد.


عمو زنجیر باف


نیمه شب گهشنبه

هنگامی که لاشخور آبی، جابر قادری و سپخدر که hibernate بود به بالای کوه غین رسیدند، منظره ی دهشتناکی را دیدند. در آن سوی کوه، در میان مزارع کله کیوی و کاخ عمو زنجیر باف، هزاران کاو را دیدند که همگی به زنجیر بسته شده بودند. بعضی از آنها داشتند مزارع کله کیوی را با زنجیر شخم میزدند، بعضی داشتند کله کیوی می چیدند و سبد سبد به کاخ می بردند، و عده ای از کاو های ماده در حال بافتن زنجیر بودند. در باغ کیریفوروت نیز، عمو زنجیرباف داشت تعدادی کوساله را انگولک می کرد.

لاشخور آبی: زنجیرکشو ببین عجب انپراطوری ای راه انداخته!
جابر قادری: فکر نمی کردم این "زنجین ده" هنوز زنده باشه.
لاشخور آبی: زن که میگن نداشته ولی خیلی مادر زنجیره.
جابر قادری: چیکارش کنیم؟ سپخدرو روشن کنیم بزنه جیر خارشو در بیاره؟
لاشخور آبی: تا پربوجیه باشه نمیشه رفت نزدیکش، میزنه جیرمون میده.
جابر قادری: پس باید بشینیم تا صبح، کله کیوی پوس کنیم؟
لاشخور آبی: کسخل! همه ی خاصیتش توی پوستشه!
جابر قادری: پس باید بشینیم تا صبح، کله کیوی پوس نکنیم؟
لاشخور آبی: لابد میخای بری باهاشون عمو زنجیر باف بازی کنی؟
جابر قادری: کونمو جا گذاشتیم. یارو نمی تونه کاری کنه.
لاشخور آبی: دهنتو که جا نذاشتیم؟
جابر قادری: [سکوت پر معنا].

لاشخور آبی پربوجیه را نگاه کرد و با خود گفت که انگار نشادر در کونش مالیده اند که آنطور خوشحال و خندان در آسمان می درخشد و تاریکی اش را همه جا می ریزد. سپس به آرامی پشت تخته سنگی فرود آمد و همانجا منتظر شدند تا پربوجیه گورش را گم کند.

To be cuntinued…

انسان شناسی نوین - 3

انسانهایی که پسورد ایمیل خود را بیش از 14 کاراکتر میگذارند، تنها دچار مازوخیسم هستند؛ درحالیکه افرادی که پسورد لپ تاپشان را بیش از 1 کاراکتر میگذارند، تواما ً مبتلا به سادیسم و مازوخیسم میباشند.

تبصره ی 1: حد بالای حکم دوم برای پی سی 0 کاراکتر است.
تبصره ی 2: اشخاصی که پسوردشان را عینا در قسمت hint وارد میکنند، بیش از اینکه سادیست باشند مازوخیست هستند. مثلا مجید.

شش بـِـیتی منتظم

خورشید نشی بشاشی رو ابرا
قورباغه نشی بری ته مرداب
کمبوزه نشی بری قاطی مرغا
مهتابی نشی بری روی سقفا
آفتابه نشی بری پیش ان ها
گوساله نشی برینی تو بغداد

انسان شناسی نوین - 2


آمارگیریها نشان میدهند که اشخاصی که در خانه شان در هنگام تنهایی، وقتی به توالت میروند، درب توالت را قفل میکنند، دچار پارانویا، آگرافوبیا و یا هالوسینیشن میباشند
توضیح
پارانویا: مثلا کسی زیر یخچال یا توی سماور قایم شده و منتظر است که طرف برود خلا
آگروفوبیا: ترس از سو استفاده جنسی

انسان شناسی نوین - 1

کسانی که همیشه بجای i از e استفاده میکنند،
(مثل Salam khoobe? Nemeyay envara bebenemet?)
و بجای ق، ژ، غ و ج از g استفاده میکنند، (مثل Taxi terageh یعنی تاکسی تیراژه)
قابلیت learn کردن نداشته و عموما از بهره هوشی ای بین 25 تا 50 برخوردارند.

افسانه ی گامغزان - فصل پنجم - ادامه

این پست مقداری مطلب قبیح در بر دارد. ورود نامحرم مکروه است و نه حرام.
اگر فصلهای قبلی رو نخوندین اول اونا رو بخونین.

هنوز فصل پنجم

هنوز مقدمه

ادامه ی خانواده صابری ها (لاشخورها):

رنگهای لاشخور علاوه بر بازگو کردن اصالت آنها، بیانگر شخصیت آنها نیز می باشند. مثل ارائه ی بلیط اتوبوس.
رنگ آبی: منطق.
رنگ قرمز: هوس.
رنگ سبز: احساسات.
آلفا: شماره کفش.
از ترکیب این ها می توان به موارد زیادی رسید که برخی از آنها در نمودار زیر آمده است. لاشخورها هر چه اصیل تر باشند سرشت پاک تری دارند. و آنهایی که رنگشان به سیاه میل میکند، از اصل خود فاصله گرفته اند و بسوی تباهی و منجلاب فساد و از این جور گند و گه کاریها کشیده می شوند.


نمودار ویژگی های شخصیتی خانواده صابری ها

تولید مثل لاشخورها با سپختاران در فصل بعد خواهد آمد.

پربوجیه (por-tbudjuous): نیمه ی خالی کمبوجیه است حتی برعکس، کمبوجیه نیمه خالی پربوجیه است. این مقوله، مقوله ی سنگینی است و مفهومی پیچیده دارد زیرا فقط مختص کمبوج است و در دنیای ما نمودی ندارد. شبیه ترین مبحث به آن (که در دنیای ما معنا دارد)، مبحث جبر و اختیار است و حتما دیده اید که چه مبحث بگائیه...

پربوجیه و کمبوجیه مثل دو نیمه ی سیبی هستند که یک نیمه ی آن زرد است و نیمه ی دیگر آن آبی! و در عین حال مال یک سیب هستند که آمنی بوجیه (omni-tbudjuous)نام دارد. آمنی بوجیه (به معنای همه ی بوجیه)، موجودیست هم شبیه به کمبوجیه و هم پربوجیه. گرچه این دو موجود، هیچ شباهتی به هم ندارند و سراسر تضاد و تناقض هستند. ولی تحت الزامات آمنی بوجیه رفتار می کنند. اگر کمبوجیه را عدد 1 فرض کنیم آنگاه پربوجیه -1 خواهد شد حال اگر مجددا کمبوجیه را عدد 10 فرض کنیم آنگاه پربوجیه آی به توان لگاریتم منفی پی خواهد شد زیرا از اینکه حتی مطابق تابعی از نیمه ی دیگر خود رفتار کند نیز فراری است (اختیار). ولی اینطور نیست که مستقل از کمبوجیه رفتار کند و رفتارش دلبخواهی باشد (جبر) و این همان چیزیست که ما نمیفهمیم.

برای نمونه، شب و روز در کمبوج به این شکل تعریف می شود که هر موقع کمبوجیه در آسمان باشد، روز است و هر وقت نباشد شب است. نبودن کمبوجیه در آسمان معادلِ بودنِ پربوجیه در آسمان است. بنابراین هر موقع پربوجیه در آسمان باشد شب است. ممکن است تصور شود که هر موقع که کمبوجیه دلش خواست که در آسمان باشد، پربوجیه مجبور میشود که نباشد. اما اینطور نیست. زیرا در آن موقع ممکن است پربوجیه دلش نخواهد که در آسمان باشد و چون الزامات آمنی بوجیه ایجاب می کند که یک بوجیه ای باید در آسمان باشد، بنابراین همینطور هم خواهد شد. مثل این است که به شما بگویند شما مجبورید یا بیدار باشید یا بخوابید. آخرش یکی از این دو کار را میکنید. کمبوجیه و پربوجیه نیز همین طورند. مُختون گوزید؟ به هر حال امکان پذیر است. چونکه کمبوج شب و روز دارد.

گرما منتقل می شود یا سرما؟ در اتاق پرنور، کمبود تاریکی وجود دارد یا در اتاق تاریک، کمبود نور؟ در کمبوج رسم است که کمبوجیه را بعنوان مبدا در نظر بگیرند، گرچه هیچ کس نمی داند اولین بار کمبوجیه در آسمان بوده یا پربوجیه. مثل مسئله ی مرغ و تخم سگ. اگر از خود کمبوجیه بپرسید (معادل اینکه از پربوجیه نپرسید) جوابتان را نمی دهد چون خیلی تخم سگ است.
سوال: اگر از پربوجیه بپرسید چی؟
راهنمایی: هیچ وقت به یک مرغ اعتماد نکنید.

خودآزمایی: در آن شب تاریخی که صابری ها کمبوجیه را به مهمانی دعوت کردند و کمبوجیه قادر قادری را بالا آورد، آیا در همان لحظه، پربوجیه، که در آسمان بود، قادر قادری را رید؟
گزینه الف: بلی قادر قادری را رید.
گزینه خیم: خیر. جابر جابری را رید.
گزینه را: خیر. هیچ کس هیچ کسی را نرید.
گزینه از: معلوم نیست. پربوجیه در آن لحظه هر غلطی که دلش خواسته کرده.
راهنمایی: معکوس قادر قادری، جابر جابری است و عدد پی را 3 فرض کنید.

اینکه چطور کمبوجیه و پربوجیه بعنوان دو نیمه ی یک سیب به یکدیگر بچسبند تعیین می کند که امروز چه روزی است. امروز چه روزی است؟
امروز گهشنبه ی پنجم سال است. روز مرغ و مرغداری.

شب گهشنبه

کمبوجیه از آسمان بیرون رفت و شب شد. پربوجیه سرحال بود و مثل سگ می درخشید و همه جا را تاریک می کرد.

سپخدر و لاشخور آبی در کنار آتشی که جابر قادری با چوب درخت پشم درست کرده بود خوابیده بودند. جابر قادری همه را بیدار کرد. جابر قادری خودش بیدار بود چون پلک نداشت. او بجای پلک، اینسامنیا داشت. سپخدر بیدار شد و مثل جغدی که ناگهان وسط کلی چیز قابل توجه کردن ولش کرده باشی داشت شدیدا به اطرافش توجه می کرد.

لاشخور آبی گفت: "جم کُ بریم."
سپخدر که هنوز داشت مغز کوچکش اینیشیالایز میشد، برگشت و به لاشخور آبی توجه کرد.
جابر قادری گفت: "بذار خاموشش کنم." سپس به سمت آتش رفت. کشید پایین. و بر روی آتش شاشید. او از دهانش می شاشید.
این صحنه توجه سپخدر را، بیش از حد قابل تحمل توسط مغزش، جلب کرد و باعث شد که مغزش
crash کند و در حالت سیف مود بالا بیاید. حالت سیف مود سپخدر نه تنها برای دیگران اصلا سیف نیست و ممکن است جان آنها را به خطر بیندازد، بلکه برای خودش نیز بسیار خطرناک بوده و عواقب غیرقابل پیش بینی ای را به همراه دارد.

چند لحظه بعد که سپخدر در حالت سیف مود کاملا بیدار شده بود، اولین کسی را که دید جابر قادری بود. سپخدر ناگهان به سمت جابر قادری حمله ور شد و با دندان تکه ای از بدن او را کند و تف کرد. تکه ای که او کند چیزی شبیه به یک نصفه کون بود، که به شکل کج و غیر یکنواخت بریده شده باشد.

لاشخور آبی سپخدر را Hibernate کرد. جابر قادری گفت: "اِ... چرا Hibernateش کرده؟ بیدار بشه که هممونو جر می ده!"
لاشخور آبی گفت:"دیدی یه موقع لازم شد."
جابر قادری کمی به دنبال تکه ی کوچکترش گشت اما آنرا پیدا نکرد. گفت: "اه... پربوجیه دیوث! نمیشه الان زیر این تاریکی پیداش کرد."
لاشخور آبی گفت: "ولش کُ. تا کمبوجیه نیومده باید کوه غین رو رد کنیم."

لاشخور آبی سپخدر را به دندان گرفت و جابر قادری نیز بر پشت او سوار شد و لاشخور آبی بال زنان به سمت کوه قاف به پرواز درآمد.

To be continued…

Smoking Kills


اگه خونده نمیشه روش کلیک کن

آگهی

به زودی در این مکان شیرینی فروشی نمدونم چی چی... افتضاح میگردد

برنامه های همایش

خصایل نیک اخلاقی حضرت علی اسقر:

کمک به ایتام: آن حضرت همیشه پستونکش را به نوزادان یتیم می داد تا بجوند.
نیکی به پدر و مادر: آن حضرت هیچگاه پوشک خودش را خیس نمی کرد.
عدالت: موقع شیرخوردن از سینه مادرش، از هر دو پستان به مقدار مساوی می نوشید.
قناعت: زمانی که مادرش شیر نداشت به جویدن همان پستانک خودش قانع بود.
عفت و پاک دامنی: در طول حیات آن حضرت هیچکس غیر از مادرش او را کون­لخت ندیده است.
علم جویی و تفکر: کنجکاوی و عشق به دانش آن حضرت تا حدی بود که برای کسب علم، او تمام اشیای منزلشان را دهنی کرده بود.

عبادت و شکرگزاری: گفته شده است که همیشه پس از شیر خوردن آروقش را می زده و حتی بعضی مواقع می گوزیده.
تواضع و فروتنی: او هیچگاه سگ
عر نمی زده.
خلوص و بی ریایی: موقعی که آن حضرت پوشکش را خیس می کرده یا گرسنه می شده طوری گریه می کرده که هیچکس غیر از مادرش صدایش را نشنود.
دلاوری و شجاعت: شجاعت وی مثال زدنی است. او به اراده ی خودش و تنها با یک پستانک به میدان جنگ رفت و شربت شهادت را نوشید.
انفاق: او هر از گاهی که تو خودش نمی شاشید، پوشک آن روزش را به فقرا می داد و پوشک گهی روز قبل را بر تن می کرد.
حدیث: اددبودواددودوبودو

پانوشت: خداییش موندم که توی این همایش، توی شونصد کشور جهان و صد و سی میلیون شهر کشور، چه سسی میخوان تفت بدن که این بابا رو بزرگ بدارند. خجالت هم نمی کشن.

افسانه ی گامغزان - فصل پنج / مقدمه

این پست استثناءً چندان مطالب قبیحی در برندارد

فصل پنجم

مقدمه

حقایق علمی: برخلاف دنیای ما که از بین موجودات غیر همنوع فقط تعداد قلیلی با هم جفتگیری میکنند، (مثل قاطر که به گه هم نمی ارزد) در کُمبوج تمام موجودات زنده (غیر از کریم و کمبوجیه) می توانند با هم تولیدمثل کنند.

کریم: کریم یک واکوئل دوجنسی تخمگذار است و مثل حلزون خودش با خودش جفتگیری (تک گیری) می کند. این عمل را بایستی قبل از اینکه توسط یک سپختار خورده شود انجام دهد، تا بتواند درون بدن سپختار تخمگذاری کند. او برخلاف حلزون از این عمل لذت میبرد. اگر قرار بود حلزون از تک گیری با خودش لذت ببرد، صبح تا شب به تک گیری مشغول می شد و کل دنیا را حلزون میگرفت، چون هم خودش پایه س، هم همیشه خودش پیش خودشه و هم اینکه هر موقع که بخواهد خونه خالی اش مهیاست. پس به این خاطر که کل دنیا پر از حلزون نیست نتیجه میگیریم که حلزون از تک گیری لذت نمی برد اما کریم چرا. (چرا؟) و به همین خاطر، خوشایندترین لحظه ی زندگی یک کریم، لحظه ی مرگ اوست، مثل آیوان ریوایندها.

کمبوجیات: گونه ی این موجودات تنها دارای یک جنسیت است، زیرا تنها یک نمونه از آن وجود دارد: خود کمبوجیه. تا بحال کسی مشخص نکرده که کمبوجیه مرد است یا زن، زیرا تا بحال جفتگیری نکرده است.

خانواده قادری ها: این موجودات همانند نژاد کمیابی از بز صحرایی دارای دو جنسیت می باشد: نر و ماده. (در دنیای ما موجودات دیگری نیز وجود دارند که دو جنسیت دارند ولی حال کردیم این مثال را بیاوریم)

Steveسانان : گرچه از این حیوان فقط یک جنسیت وجود دارد ولی آن را نر تلقی می کنند. از تولیدمثل جنس نر این حیوان با قادریِ ماده، سپختار به دنیا می آید. اما چون هر 66سال یکبار این امکان به وجود می آید، و همه ی جوجه-سپختارانِ حاصل با یکدیگر خواهر و برادرند، اطلاعات چندانی از تولیدمثل سپختاران با یکدیگر در دست نیست.
(جنس نر ِ این حیوان با قادریِ نر، تولیدمثل نمیکند.)

سپختاران: این جانوران پنج جنسیت مختلف دارند: مذکر، محدب، مشبک، مقرنس، مونث.

تولیدمثل سپختاران با خانواده قادری ها:
سپختار مذکر + قادری ماده:
Steve.
سپختار محدب + قادری ماده: کاو (به معنای قُر یا تورفته. کلمه ی لاتین
cave از نام این موجودات گرفته شده). این گونه از جانداران، قابل قبول ترین و در عین حال کمیاب ترین جاندارانِ موجود در کمبوج می باشند. کاوه و کیوان تنها نمونه های حاضر ِ کاو هستند. غذای آنان کله­کیوی بوده و به کاوشگری (انگولک کردن) علاقه ای وافر دارند. آنها به زبان محلی کویت تکلّم میکنند و از اختراعات آنان می توان به درفش کاویانی، تکاور، کاویار و کِوین اسپیسی اشاره نمود.
سپختار مشبک + قادری ماده: پسختر. یک سپختار مشبک علاقه ی زیادی به تولیدمثل با لاشخورها دارد و هیچ نمونه ی مستندی از یک پسختر در تاریخ کمبوج ثبت نشده است.
سپختار مشبک + قادری نر: دُختسر. کی دختسر بکمش اقعله ی ادزیی هب مثل­تولید اب خورلاشها رددا و یچه وننمه ی تندمسی زا کی دختسر رد ریختا بوجکم تثب دهنش تاس.
سپختار مقرنس + قادری نر: خاو (به معنای غُر یا طورفته. کلمه ی لاتین
khave از نام این موجودات گرفته شده). این گونه از جانداران، قابل قبول ترین و در عین حال کمیاب ترین جاندارانِ موجود در کمبوج می باشند. خاوه و خیوان تنها نمونه های حاضر ِ خاو هستند. غذای آنان خورشت کله­کیوی بوده و به خاوشگری (انجولَخ کردن) علاقه ای وافر دارند. آنها به زبان محلی خویت تخلّم میکنند و از اختراعات آنان می توان به درفش خاویانی، تخاور، خاویار و خاویـر زانِتّی اشاره نمود.
سپختار مونث + قادری نر: قادری.
نکته: سایر جایگشتهای ممکن، به دلایل فیزیولوژیکی امکان پذیر نمی باشد.

تولیدمثل سپختاران با Steve:
سپختار مذکر + Steveنر: ستون.
سپختار محدب +
Steveنر: هواکش.
سپختار مشبک +
Steve نر: پنجره.
سپختار مقرنس +
Steve نر: سقف.
سپختار مونث +
Steve نر: در و دیوار.
نکته: به منظور ادامه ی بقا، سپختاران
با Steve جفتگیری نمی کنند.

خانواده صابری ها: یا همان لاشخورها، دارای چهار جنسیت می باشند: نر، ماده، نرده، تهی.
نر میتواند به نر و نرده خون بدهد. ماده به ماده و نرده خون میدهد. نرده تنها به نرده خون میدهد و تهی به همه. تولیدمثل آنها از طریق خون دادن انجام می شود بدین شخل خه به نزدیخترین مرخز انتقال خون مراجعه می خنند و یخی به دیگری خون میدهد.
فرزند دو صابری مستقل از جنسیت والدین، همیشه صابریست.
رنگ آنها با توجه به والدینشان تعیین میشود همچنین بعد از هر بار خون گرفتن، مقداری از رنگ همسرشان به آنها منتقل می شود. برای نمونه جابر صابری (نرده و
RGB=#FF7F00 و آلفا=1) و همسرش صابره صابری (که نر و سیاه ِ transparent بود یعنی RGB=#000000 و آلفا=صفر.) فرزندانی همگی به رنگ نارنجی تیره و با آلفای کمتر از 0.5 دارند. یا لاشخور آبی بعد از خون گرفتن از لاشخور قرمز، خودش اندکی نیلی می شود و فرزندش دقیقا به رنگ بنفش به دنیا می آید.
لاشخور هایی که رنگ واضحتری (مثلا
RGB=#00FF00) نسبت به سایرین دارند، اصیلترند و جلوی دیگران چس­کلاس میگذارند.
اکنون پس از گذشت میلیاردها سال از قدمت صابری ها، رنگهای متنوعی از آنها در آسمان کمبوج به چشم میخورد که هر کدام به نوبه ی خود، زیبایی چشم انداز آسمان این سرزمین زیبا را دو چندان می کند.

To be continued…

افسانه ی گامغزان - فصل چهار

در این پست نیز هیچ مطالب قابل اهمیتی وجود ندارد ولی محض اطمینان زن خود را بپیچانید.

فصل چاهارم

مقدمه

کُمبوج نام سرزمین سرسبز و آبادی است که در آن گونه های متنوعی از جانوران (سپختاران، لاشخورها، کریم و ...) زندگی میکنند و کمبوجیه نیز از آسمان بر کل آن می شاشد و همه جا را زرد می کند.

نقشه ی کُمبوج

قادر قادری جد بزرگ خانواده قادری هاست. او قبل از تولد پسرش جابر قادری دار فانی را وداع گفت.

خانواده صابری ها کلاً همه شان لاشخورند و علاوه بر این که بال دارند، در زمانهای قدیم رابطه نزدیکی با خانواده قادری ها داشتند و هر گهشنبه به گهشنبه با هم دید و بازدید انجام می دادند. یعنی دفعه ی اول یک بار همدیگر را دیده بودند و بعد از آن باز هم همدیگر را می دیدند، یعنی بازدید می کردند. امروزه آنها مثل قدیم با خانواده قادری ها، رابطه ی گرمی ندارند.

جابر صابری همان لاشخور نارنجی رنگیست که سپخر را به آشیانه ی خود در کوه قاف برد. او علت به وجود آمدن جابر قادری است به این شکل که سالیان سال پیش، در عصر گهبندان، زمانی که کمبوجیه جوان بود و جاهل، جابر صابری به رنگ گهبهی روشن بود و زنش صابره صابری، بی رنگ (transparent) بود. کمبوجیه، قادر قادری را بلعیده بود و پس نمیداد، و جنگی خونین بین کمبوجیه و انواع و اقسام لاشخورهای موجود در کُمبوج در جریان بود. تا اینکه یک شب، خانواده صابری ها مهمانی مجللی ترتیب دادند و کمبوجیه را دعوت کردند و آنقدر به او مشروبات الکلی دادند تا تگر زد و قادر قادری را بالا آورد. قادر قادری هضم شده بود و مایع بود. به همین خاطر مقداری از استفراغهای کمبوجیه را داخل سرنگ کردند و به مقعد جابر صابری تزریق کردند. تا اینکه چند ساعت بعد طی فرآیند های مهندسی معکوس و اینا، چیزی ما بین قادر قادری و جابر صابری از دهان جابر صابری بیرون آمد. بدین ترتیب جابر قادری متولد شد.

کمبوجیه چیز خاصی نیست.

عصر گهشنبه

سپخر تک و تنها داخل آشیانه ی جابر صابری روی تخمایش نشسته بود و مدرن فاکینگ میخواند. (سپخر تخمگذار است)

کمبوجیه پشت کوه غین منتظر ایستاده بود و از جایی که سپخر نشسته بود گوشش دیده می شد.

لاشخور آبی رنگ قارقار کنان به سوی کوه قاف پرواز می کرد و سپخدر از درد خماری به خود میپیچید. لاشخور آبی کمبوجیه ی خشمگین را دید که در آسمان منتظر است به همین خاطر روی زمین نشست. اندکی بعد جابر قادری کریم به دست (پای راست) از راه رسید و مقداری کریم جلوی سپخدر ریخت تا بخورد.

جابر قادری: کوفت کن تخم سگ.
سپخدر: پات درد نکنه پدر. راستی مغزت چی شده؟
جابر قادری: پخادر توی هاون کوبیده. چیزیش نشده فقط کبدم له شده. کبد نداری؟
لاشخور آبی: داشتیم. دادیم سگ خورد. می خوای فعلا جاش چیز دیگه بذار.
جابر قادری: جاش دسگیره سیفون گذاشتم. کوچیکه. لق میزنه.
لاشخور آبی: پس میخواستی ** بزنه؟
سپخدر: هوی.
لاشخور آبی: خودم ریدمش، دلم میخواد فحشش بدم.
جابر قادری: اِ... مگه سر و کون شما هم برعکسه؟ میگفتن جابر صابری منو "بالا" آورده.
لاشخور آبی: نه. سر و کون ما رو یکی کردن.
جابر قادری: امان از این روزگار. فشار زندگیه دیگه.
سپخدر: زندگیت درد میکنه پدر؟
جابر قادری: خفه شو کریمتو کوفت کن!
لاشخور آبی: شنیدم زنت قهوه س.
جابر قادری: اممم... آمم اون... من من م.. .. هوممم...
لاشخور آبی: اگه میدونستم چه چیز به گایی از آب درمیای، میذاشتم جدّت همونجا روی زمین بمونه خشک شه.
کریم: والا به خدا.
جابر قادری: حالا از این حرفا بگذریم...
لاشخور آبی: نه از کدوم حرفا بگذریم؟ ریدی دیگه. بگو ریدی... راحتمون کن.
جابر قادری: نه شما حالا کوتاه بیا.
لاشخور آبی: چوتاه؟
جابر قادری: کو.
سپخدر: کریمم تموم شد. بریم.
لاشخور آبی: الان نمیشه. باید صبر کنیم کمبوجیه بخوابه. خیلی شاکیه. میکندمون.
جابر قادری: ایندفه چه انگولیش کردین؟
لاشخور آبی: سماق ریختیم تو نمکدونش.
جابر قادری: چماق؟
سپخدر: سماق.
لاشخور آبی: حالا تو هی خودتو بنداز وسط.
سپخدر: وسط جا نیست. همینجا دم در خوبه.
لاشخور آبی: توروخدا. زشته. اصلا راه نداره.
سپخدر: یه راه داره ولی آسفالت نیست. به جاش یه میانبر بلدم.
لاشخور آبی: میانبرشو بکن تو چش بابات.
سپخدر: پدر. چشت میشه کجات؟
جابر قادری: چشم راستم که تخم چپمه. چشم چپم هم با مخرج ساده میشه، میمونه یه دسگیره سیفون منهای یک روی پندپیزی که میشه دو، ضربدر اثناعشر میشه
24.
لاشخور آبی: اونقدر سس بگو که برینی تو خودت.
سپخدر: پدر، وقتی ریدی تو خودت، بی زحمت سیفونم بکش.
جابر قادری: سیفونو بکشم، قرنیه م میفته.
لاشخور آبی: با چند؟
جابر قادری: با یازده.
لاشخور آبی: پس ارشد میخونه؟
جابر قادری: نه. قرنیه م مال قرن شونزس. اون موقع زیر پونزه ها رو مینداختن جلو سگ.
لاشخور آبی: زیر سینزه ها رو چیکار میکردن؟
جابر قادری: شوهر میدادن.
لاشخور آبی: قرنیه ت مگه ماده س؟
جابر قادری: نه. نره؟
لاشخور آبی: کجا؟
جابر قادری: پشت کوه غین.
لاشخور آبی: پس باید عمو زنجیر باف رو بشناسه.
جابر قادری: آره. میگن بچه باز بوده.
لاشخور آبی: نه شایعس. خودم هر روز میبینمش. بچه ش بسته س. قفله. کلیدشم گم کرده.
جابر قادری: خب چرا به زور بازش نمیکنه؟
لاشخور آبی: دردش میاد.
جابر قادری: با وازلین امتحان کرده؟
لاشخور آبی: هیچ جوره باز نمیشه. آخه هرز شده. مثل زن خودت.
جابر قادری: زن من مگه چشه؟
لاشخور آبی: چش نیست. اسب چپ حافظ ه.

To be continued…

افسانه ی گامغزان - فصل سه

در این پست نیز مطالب بی ناموسی وجود دارد. لطفاً با وضو وارد نشوید.

فصل سوم

مقدمه

فرزندان نادره قادری هفت توله سپختار تازه بالغ هستند که مجموع بهره های هوشی آنها برابر با آیکیوی ذرت است. اما در اکوسیستم آنها ذرت وجود ندارد. بنابراین به گمان خودشان اشرف مخلوقاتند. در اکوسیستم آنها، از بین میوه هایی که ما می شناسیم، فقط کمبوزه و خربزه وجود دارد. و از بین میوه هایی که ما نمی شناسیم: سگبزه، چلابی، پَنگور، کیریفوروت، ذغال انبه، انبه قهوه، قهوه ننه، کله کیوی، پستان، پشم و عباس قادری.

سپختارها هنگام تولد بصورت موازی از کون مادرشان در آمدند، به همین خاطر همه شان هم سن و سال هستند. اما بعضی شان هم سن و سال تر. آنها به خاطر طبیعت انگلی شان، بصورت غریزی منگل اند و اطرافیان خود را انگول می کنند. همه ی آنها طوری به زبان اَنگَلیسی مسلطند که اِنگال که زبان مادریشان است. به خاطر رشد در محیط غیر سالم، همه شان دیوث از آب در آمده اند.
اسامی آنها به ترتیب آیکیو:
1 - سپخدر : آیکیو = عدد پی تا چهار رقم اعشار. او متولد ماه خر است. او به علت داشتن رفقای بد، معتاد به کریم است. متولدین ماه خر، بیشتر از متولدین سایر ماه ها در خطر آسیب های اجتماعی هستند. چون اصولا موجوداتی بی جنبه و ندید بدیدند. حتماً شنیده اید داستان آن خری را که در کارخانه ی تی تاپ ولش می کنند.
2 - پخادُر : آیکیو = عدد پی تا یک و نیم رقم اعشار. او تا سن هفده سالگی زید باز ِ تیری بود و پس از شکست عشقی کسقاط زد و الآن در تیمارستان به سر می برد. او متولد ماه ..ر خر است.
3 - سپخر : آیکیو = جزء صحیح عدد پی. او بر خلاف سایر برادرانش اصلاً دیوث نیست چون بچه که بود لاشخور نارنجی رنگی او را با خود برد و او را در آشیانه اش در بالای کوه قاف بزرگ کرد. غذای مورد علاقه ی او نون پنیر پنگور است و لاشه ی انبه قهوه. او متولد ماه لاشخور است و ذاتاً لاشی است و چون بال ندارد، همیشه داخل آشیانه خوابیده و تن ِ لش بار آمده است.
4 - سپیخارد : آیکیو = کسینوس زاویه پی. متولد ماه هویج. متولدین ماه هویج، ترد بوده و برای جویده شدن مناسب هستند. او در سه سالگی توسط برادرش سپاخارد جویده شد.
5 - سپاخارد : آیکیو = لگاریتم زاویه پی. متولد ماه ملخ. او همه چیز را می جود. او برادرش سپیخارد را در سه سالگی جوید و به قتل رساند. او در سن بیست سالگی به علت جویدن دفتر مشق خواهرش سپوخه اعدام شد.
6 - سپوخه : آیکیو = اپسیلن مثبت. متولد ماه اورنیتورنگ. او پستاندار ِ پستانِ تهران است و در هر روز چهار تا تخم می گذارد. چرا چهار تا؟
7 - اسپیخ : آیکیو = صفر مطلق. متولد ماه تولوسسگ. او از همه جهت به پدرش رفته است و می خواهد در آینده
Steve بشود. او تقریباً هیچ چیزی را درک نمی کند. او بجای مغز، روده دارد. برای اینکه یک سیگنال از محیط بیرونش به درونش راه پیدا کند بایستی از گوش راستش وارد شود، از نهصد کیلومتر روده عبور کند تا در آخر از گوشه چپش بصورت مدفوع دفع شود. این پروسه چهل و پنج هزار سال طول می کشد. او مانند پدرش، Steve، دویست میلیارد سال زمان لازم دارد تا بتواند عمود کند و آماده ی جفت گیری شود. او عزم قاطعی دارد.

بعد از ظهر گهشنبه

از قضا چای نداشتند و جابر قادری کاسه ی هاون را از دست پخادُر گرفت تا آب-خایه های داخل آن را سر بکشد. اما به محض اینکه سرش را در کاسه ی هاون فرو کرد، پخادُر با گوشتکوب سر جابر قادری را داخل کاسه ی هاون، خُرد کرد. جابر قادری شانس آورد که حواسش نبوده جای سر و کونش برعکس است والاّ ممکن بود مثانه اش (که جای چشم راستش قرار داشت) پاره شود و آب-خایه های داخل کاسه را شاشی کند و نجس شود. در عوض الآن کونش پاره شده بود و با کون پاره و پای گرسنه و شکم خسته، بایستی تا عصر سپخدر را پیدا می کرد و مقداری کریم به او می داد تا امروز را زنده بماند.

اما در کشتزارهای عباس قادری، سپخدر قدم زنان با لاشخور صحبت می کرد و از زندگی برایش می گفت... از قدیم... از اسپیخ که سر سفره لاشی بازی در می آورد و توی ظرف پنگور، نون پنیر تیلیت می کرد. بقیه خوششان نمی آمد و همه اش را خودش می خورد. سپخدر گفت : "یکبار، خدا بیامرز سپیخارد، توی ظرف پنگور، گاز پاک کن ریخت و اسپیخ همه اش را خورد و بگا رفت و کلی بهش خندیدیم." و خودش زد زیر خنده. لاشخور آبی اصلاً نخندید چون به نظرش سُس شعرایی که داشت تعریف می کرد، رو اعصاب بود. اندکی صبر کرد و گفت که می داند اسپیخ کجاست. سپخدر بر پشت لاشخور سوار شد و با هم به سمت کوه قاف پرواز کردند.

جابر قادری نفس نفس زنان و کریم به دست (پای راست) خودش را به کشتزار عباس قادری رساند ولی دیر رسیده بود و سپخدر در آسمان، بر پشت لاشخور، داشت آخرین لحظات عمرش را سپری می کرد.

To be continued…

افسانه ی گامغزان - فصل یک و دو

<< افسانه ی گامغزان >>

در این داستان مطالب منفی عفت و شر و ور های اسیدی وجود دارد. لطفا با کفش وارد شوید.
در جهت ترویج سادیسم، بعضی از کلمات با رنگ سفید نوشته شده اند و به همین خاطر پیشنهاد می گردد این داستان را در گوگلریدر نخوانید.

فصل اول

مقدمه

سپختار، نوعی حشره ی کم سلولی است، که از مواد غذایی ذخیره شده در بدن موجودات هم قد خود، تغذیه میکند. او یک انگل تلقی می شود. او بجای چشم مرکب، شاخک دارد و با آن هات برد و عرب سَت را می گیرد.

سپخدر، نوعی سپختار است که از بقیه ی همنوعان خود باهوشتر است، زیرا انگیزه اش قوی بوده.

کریم، واکوئل است اما برخلاف قوانین طبیعت دقیقاً یازده سلول، سه دولول و یک دول دارد. کریم، هم قد یک سپختار بالغ است و با او همزیستی مجادلت آمیز دارد. او انرژی خود را از تابش کمبوجیه و مواد غذایی مورد نیاز خود را از فضولات خانواده ی قادری ها بدست می آورد. شیوه تکثیر کریم به این شکل است که مقداری بذر کمبوزه را در ذخیره ی غذایی خود حل می کند و به سپختاران می دهد تا رشد کنند، تا پس از مرگ آنها، توله کریم ها شروع کنند به تغذیه از جسد سپختار میزبان خود و پس از رشد کافی وارد محیط کار و بدبختی شوند. (توضیح بیشتر: کریم، انگل نیست. بلکه برعکس. او چرخه ی طبیعت را کامل می کند.)

خانواده قادری ها متشکل از نادر قادری، جابر قادری و قادر قادری، کانون گرمی را تشکیل می دهند که می توان از آن برای گرم کردن غذای ظهر و همچنین گرم کردن منازل مسکونی استفاده کرد. فعلا از بین آنها فقط به جابر قادری (پدر خانواده) و نادره قادری (مادر خانواده) می پردازیم. او را با رنگ قهوه ای نشان می دهیم زیرا که او قهوه است. (نه قحبه)

جابر قادری پیرمردی مهربان و فداکار است و در هر لحظه، فقط یکی از او وجود دارد. مثل آدم جیوه ای ترمیناتور که هیچ وقت نمیمیرد و هیچ وقت تکثیر هم نمی شود. فرق او با خدا این است که خدا تکه نمی شود ولی جابر قادری چرا. بدیهی است که وقتی یک تکه اش را ببرّی، تکه ی بزرگترش خودش است و تکه ی کوچکترش علائم حیاتی از خود بروز نمیدهد تا زمانی که به خودش برگردد. مثل آدم جیوه ای.

قادر نادری، اکوسیستم خانواده ی قادری هاست. درون او از خربزه و کمبوزه اشباع شده و خانواده ی قادری ها روی سطوح داخلی آن رشد می کنند. قادر نادری شبیه به لیوانی است که سرش بسته باشد و تهش باز. (توضیح بیشتر: قادر نادری با لیوانی که برعکس روی میز گذاشته شده باشد متفاوت است، مگر اینکه لیوانش استوانه ای شکل باشد.)

نادر جابری کمپلکس فعال است و میل ترکیبی آن با لاشخورهای آبی بسیار بیشتر از لاشخورهای قرمز است. همانطور که کاغذ تورنسل آبی را بیشتر دوست دارد. (برعکس ِ نادره قادری که در مجاورت دی اکسید پشم، به سرعت با لاشخورهای قرمز واکنش اکسایش گایش می دهد.) نادر جابری پس از واکنش، تبدیل به ماده ای خمیری شکل و لزج (مثل آدامسی که از کون خر درآید) می شود که به دست و بال ِ ملت چسبیده و چرخه ی طبیعت را بگا می دهد.

صبح روز گهشنبه

صبح بود و جابر قادری به سپخدر سلام کرد: صبح به خیر، سگ پدر. (توضیح بیشتر: خود سپخدر پدرسگ نیست بلکه پدرش یک سگ است.) سپخدر در حالی که از درد مقعد به خود لگد میزد، شاخک هایش را چرخاند و جواب داد: امروز کمبوجیه در آسمان چه زیباست.
جابر قادری آهسته بیل خود را زمین گذاشت و آسمان را نگاه کرد و کبوتر سفیدی تمام بدنش را با مدفوع پوشاند و لاشخور آبی رنگی نیز از آن حوالی گذر کرد. جابر قادری با اوقات تلخی گوشه ای از کریم خود را برید و به سپخدر داد تا بخورد. بدین سان سپخدر تا عصر زنده می ماند.
جابر قادری برای مدتی جویدن سپخدر را تماشا کرد و لبخند زد و سپس راهی مزرعه شد. حوالی ساعت 9 بامداد وقتی که به مزرعه رسید، نادره قادری در حال تنبیه سپاخارد ، پسر بزرگترش بود که دفتر مشق خواهرش سپوخه را جویده بود. برای همین او را از درخت خربزه حلق آویز کرده بود و با میلگرد کتکش می زد. خون کل مزرعه را فرا گرفته بود و لاشخور قرمز رنگی روی تیر چراخ برق منتظر نشسته بود و تکه پاره شدن سپاخارد را تماشا می کرد. جابر قادری از پس زنش بر نمی آمد چون زنش قبلاً او را کاستومایز کرده بود و برای مثال جای هر دو دست را با پای راست، جای پای چپ را با حلق، جای حنجره را با کیسه ی صفرا و جای مقعد را با کف پای او را نیز عوض کرده بود. وقتی می خواست مشت بزند، بغل پا می زد و وقتی می خواست لگد بزند می گوزید. او عادت کرده بود وقتی خواست قدم بردارد بایستی صدای خر درآرد و وقتی خواست بشاشد صدای خربزه. همچنین زنش، پند پیزی او را برعکس گذاشته بود. (توضیح بیشتر:
pend-e-pizi آخرین عضو داخلی ای است که در دستگاه گوارش قرار دارد) پس هجده بار صدای خر و گاو از خودش در آورد تا به باغچه اش رسید و شروع کرد به کرال پشت رفتن تا کمبوزه ها را شخم بزند. آنها در مزرعه، پشم کشت می کردند و در باغچه ی حیاط، کمبوزه. او از تقطیر صمغ کمبوزه ها، قادر نادری بدست می آورد.
در همین زمان فیتوپلانکتونهای معلق در قادر نادری، داشتند تشکیل کولونی می دادند که کمبوجیه به سمت آنها هجوم آورد. (توضیح بیشتر: فیتوپلانکتونهای معلق، پس از تشکیل کولونی در شرایط عادی، به دیواره ی اکوسیستم خود می چسبند و با تناول خربزه های اطراف ورم می کنند و به انواع مختلف خانواده قادری ها تقسیم می شوند، اما تابش مستقیم اشعه ی کمبوجیه باعث تغییر آنها شده و تبدیل به نادر جابری می شوند.) او با دو پا بر سر خود می کوبید و اشک می ریخت. فقط محض خنده این کارها را می کرد، چون برایش جالب بود که گریه کند. می خواست ببیند از کجایش اشکها در می آیند.

فصل دوم

مقدمه

Steve، سگ نر پیر کر خری است که بالغ بر دویست میلیارد سال عمر دارد. Steve کور هم هست. او پدر سپخدر است. Steve توانایی راه رفتن ندارد و باید او را به دیوار تکیه داد. Steve، چیزی جز یک نمای خارجی سگ نر نیست. مثل نژاد خاصی از خرس که درونشان بجای خون، سس گوجه مهرام است و هر کارشون بکنید حتی میلگرد هم بکنید تو کونشون، باز هم گازتون نمی گیرند. بیضه های Steve در هر 66 هزارسال یکبار، یک عدد اسپرم فلج تولید می کنند، که به لعنت خدا هم نمی ارزد.

نادره قادری نوعی فیتوپلانکتون ماده است که آنقدر حق دیگران را خورده است که الآن قد خری، هیکل دارد. او بیست سال پیش با Steve جفتگیری کرد و در نتیجه ی آن، 7 حلقه سپختار، شاخک به جهان گشودند که همگی موجوداتی کم سلولی و کانا بوده و هر کدام از دیگری جاهل تر. عاقل ترین آنها، سپخدر، مغزی به بزرگی یک اندماغ گلوله شده دارد که این مغز ضریب هوشی ای برابر با عدد پی را برایش به ارمغان آورده است. لازم به ذکر است که در حین جفتگیری نادره قادری با Steve، مقادیر متنابهی سیانید خربزه آزاد می شود که علت اصلی شیرین بودن عقل فرزندان آنهاست. علت فرعی آن، وجود خداست. او برای ارضای میل قهوگی خود سراغ لاشخورهای قرمز رنگ نیز می رود و برای اینکار نیاز به انبوهی دی اکسید پشم دارد.

ظهر همان روز

70 مایل آنطرفتر، (توضیح بیشتر: فاصله، نسبت به مزرعه ی پشم سنجیده شده است) سپخدر سگ پدر، شربت کریم خود را خورده بود و در زیر سایه ی درخت پشم، چرت می زد. او داشت خواب همان لاشخور آبی رنگ را می دید، که در خواب یک بیل در دست راستش و بیضه راستش در دست چپش بود، و به جنگ کمبوجیه می رود. اما کمبوجیه گامغز بود و تسمه اش پاره شد. سپخدر گیج شده بود و اکسپشن داد و در آخرین لحظه، با دو شاخک خودش دید که کمبوجیه در جیبش تله پورت دارد ولی تله پورت نکرد و مُرد.

و ناگهان بیدار شد...

لاشخور آبی را دید که از زیر آب او را می پاید. بلند شد و تخته سنگی را روی او انداخت. لاشخور حلقه حلقه شد و چند لحظه بعد لاشخور آبی را دید که روی تخته سنگ نشست. لاشخور به او گفت: میخواشتی خیر ِ شَرت لِشم خُنی؟ لاشی؟ سپخدر گرخید و از لود رفت.

سپخدر ناگهان بیدار شد...

لاشخور آبی را دید که از زیر آب او را می پاید. بلند شد و سیفون را کشید. لاشخور مارپیچ شد و از بین رفت. چند لحظه بعد لاشخور آبی را دید که روی شانه اش نشست. و باز هم نفهمید که از همان اول لاشخور در آسمان بوده و او داشته تصویر او را در آب می دیده. سپخدر دوباره گرخید و از ترس اینکه لاشخور لایش را بخاید، خواست لود کند اشتباهی سیو کرد. و لاشخور لایش را خورد. سپخدر خوشش آمد و با لاشخور دوست شد.

سپخدر از این تخم سگ هاییست که اصرار دارند همه چیز را به فارسی ترجمه کنند. مثل تخم سگِ قلزم. سپخدر در حالی که با لاشخور دوست می شد به فکر فرو رفت: "احتمالا قفل-عددش (NumLock) خاموش بوده... شایدم پای روی-پا (Laptop) بوده که لایه-عدد (NumPad) نداره... خب می تونست با موشواره (Mouse) چپ-کلید (Click) کنه روی تمثال فاصله-ترابر (Teleport Icon)..." هر چه بیشتر فکر می کرد بیشتر در جهل خود دست و پا می زد.

85 مایل اینطرفتر، در مزرعه، (توضیح بیشتر: از همان راه که آمده بودیم، برنگشتیم) جابر قادری با اینکه می دانست که زنش پسرش را کشته است تا اولا محصولات درختان پشم مزرعه با خون او ترکیب شوند و دی اکسید پشم درست شود و ثانیا سر و کله ی لاشخورها پیدا شود تا بتواند به قهوگی خود بپردازد، ککش هم نگوزید و تهش در کار خودش بود چون اولاً نادره قادری قبلاً جای سر و تهش را عوض کرده بود و ثانیاً دم نداشت: زیرا اولاً از بچگی دم نداشت و ثانیاً تخمش همون دمش بود و برعکس. بنابراین به انتفای مقدم، کلاً هیچی به تخمش نبود. مثلا در حالی که شخم می زد تمام بدنش از مدفوع کبوتر پوشانده شده بود و بوی گه میداد و تخمش هم نبود.

او دست (پای راست) از کار کشید و به کلبه رفت تا چای بخورد. پخادُر خایه هایش را با هاون کوبیده بود و الآن داشت ریموت رسیور را می کوبید. و آنطور که معلوم بود بعدش می خواست کاوه را بکوبد. پخادُر داده بود عکس زیدش را روی باسنش خالکوبی کنند. تا هر وقت خواست کون خودش بگذارد به یادش بیفتد. پخادُر سه سال پیش زمانی که تازه با زیدش به هم زده بود این کار را کرده بود. آخر نمی خواست چشمش به ریخت زیدش بیفتد چون ممکن بود حشری شود و به این علت که کون خودش را نمی توانست بگذارد مشکلی پیش نمی آمد. شانسی که آورده بود این بود که زیدش تقارن افقی نداشت چون در غیر اینصورت، اگر پخادُر در آینه ی حمام کون خودش را ببیند، ممکن بود کسقاط زند و با کله برود در آینه. ولی شانس آورد که زیدش اینطور نبود. از طرفی زیدش خوب چیزی بود مثل کون خودش. و ربط قضیه همین جا بود. همچنین پخادُر دوست داشت وقتی زیدش به کون او نگاه می کند عکس خودش را در آن ببیند و حسودیش شود. همه ی اینها حاصل سه سال تفکر بی شائبه ی پخادُر بود و عقلش بیشتر کفاف نداده بود. او الآن به خاطر استفاده بیش از حد مجاز از مغزش دیوانه شده است و در تیمارستان بسر می برد. تیمارستان همان کلبه ی جابر قادری است.

To be continued…

Quote

- You're Handsome.
- Thanks, and you're Threesome.